13. دى 1396 - 14:11
مادر که می‌شوی باید بدانی حسابت از تمام آدم‌ها و عنوان ها جداست، باید بدانی زندگی برای تو خواب‌هایی می‌بیند که تو حتی فکرش را هم نمی‌کنی، خواب‌هایی که دوست داری واقعاً خواب باشند ویک لحظه بیدارت کنند وبگویند همه چیز برای تو یک رویا بود.

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی چرام؛مادر که می‌شوی باید بدانی حسابت از تمام آدم‌ها و عنوان ها جداست، باید بدانی زندگی برای تو خواب‌هایی می‌بیند که تو حتی فکرش را هم نمی‌کنی، خواب‌هایی که دوست داری واقعاً خواب باشند ویک لحظه بیدارت کنند وبگویند همه چیز برای تو یک رویا بود.

 

اما گاهی همین زندگی به طرز عجیبی برای تو بی رحم است وانگار زمانه با تو سر لج افتاده و خط کشی دستش گرفته تا بینند چقدر صبوری کردن بلدهستی. درست مثل مشهدی بگم جان و سه دخترش که روزگار با او ودخترانش نامهربان شده و غم نداشتن یار و یاور، بی برادری و حتی بی سرپناهی و درد مشقت دختران دم بختش پیرش کرده است.

به نام نامی مادر

آری،هر چه از عشق مادر بگویم کم است، مادری که اشک هایش با نفس فرزندانش الهام می گیرد و عشق به فرزندانش همیشه و همه جا برای ما نمایان گر عشقی است همانند پروانه ای که دور شمع میگردد و بالهایش می سوزد تا روشنی بخش زندگی فرزندش باشد.

آری مادر، عشقی تمام نشدنی و مافوق طبیعت و انسانیت، مادری که چشم در چشم برای فرزند می گرید و چشم براه فرزند خود از بدو تولد تا موقع بزرگ شدن و زیستن است.

مادرانی که در تنگاتنگ روزگار طعم سختی ها، لبخند ها، غم و خوشی را  به جان خود چشیده اندفقط برای این منظور که روزی سرفرازی فرزند خود را ببینند.

آری.. امروز مادر است که درد فرزند را حتی در دوران کهنسالی هم می داند و چه خوش گفت آن شاعر شیرین زبان که بهشت زیر پای مادر است و بس.

داستان غم انگیز خواهران غریب در ده شیخ

داستان امروز ما داستان سه خواهر و مادر پیرشان در روستایی محرومی در شهرستان دنا در منطقه ده شیخ است.

خواهران غریبی که یکی با بیماری فلج بودنش مبارزه می کند و دو خواهر دیگر برای درآوردن نانی برای مادر پیر و خمودشان و حتی خواهر فلج شان کار می کنند تا بتوانند لااقل روزی خود را دربیاورند.

خواهرانی که امروز با مادر پیرشان نه سرپناهی دارند و نه غمخواری و  از تمام دار و ندار دنیا فقط خودشان مانده اند و بس، امروز نه پدری سایه سار آنان است و نه عمویی غمخوار نامهربانی های دنیا با آنان و حتی در غم کده بد روزگار، اقوامشان آنان را از خانه مادری اشان بیرون رانده و امروز در اتاقی وفقط برای ثواب، سکنی گرفته اند.

داستان ما امروز داستان غریب خواهران ده شیخی است.. که هر کدام در این زمانه که با آنان نامرد و نامهربان بوده، هنوز می گویند راضی هستیم به راضی خدا، دستمان به سوی خدا بلند است و طلب نیازمان از اوست، و از این دنیا فقط سقفی بالای سرمان می خواهیم تا بتوانیم لااقل مادر پیرو خواهر فلجمان را در آنجا مواظب و نگهداری کنیم.

 

داستانشان برایم خیلی سخت بود،"مشهدی بگم جان سرگول" که در فراق یار و دیدن زجر کشیدن های سه دخترش و نامهربانی های برادر تنی اش زمین گیر شده بود و چرخ فلک روزگار او را فلج و بر زمین انداخته بود، از ناملایمت های زندگی خود و دخترانش برای ما لب به سخن آورد و گفت: ما هم بنده خداییم، اما دنیا برای ما به گونه ای طبل چپ زده است، روزی سایه بالای سری داشتم و خوشحال از اینکه هنوز هم زنده ایم، اما امروز بدون سایه بالای سر و نداشتن خانه، آواره این خانه وآن خاله شده ایم.

روزگار تو چرا اینقدر نامرد شدی!

مشهدی بگم جان از نامهربانی برخی اقوامش با او و فرزندانش لب به سخن گشود و گفت: زمینی پدری داشتیم که بعد از فوت همسرم یکی از نهادهای حمایتی (کمیته امداد) برای من و دخترانم در آن خانه ای بنا نهادند، اما هرس و طمع برادرزاده هایم باعث شد که روزی خوش در آن خانه نداشته باشیم و با نامهربانی من و دخترانم را از خانه و کاشانه امان بیرون کردند و ما در بدر در این روستا رها شدیم.

وی از دیگر مشکلات خود و سه دخترش لب به سخن گشود و افزود: امروز درمانده ایم و کسی نیست ما را یاری کند، هرچند یکی از اهالی ده، برای رضای خدا به من و دخترانم را در این روزگار که با ما سر کل دارد پناه داده،اما شرمنده ایم که امروز جلوی این مرد خدایی اینگونه شرمساریم.

دیگر از بوم افتاده ام به دفکر دخترانم باشید

مشهدی بگم جان از روزگار ناخوشش برای ما گفت و افزود: امروز خودم دیگر توان کار کردن ندارم وگرنه حاضر بودم در خانه این وآن کار کنم تا لااقل بتوانم خرج فرزندانم را دربیاورم، دخترانی که امروز به سن به ازدواج رسیده و من درمانده ام که از کجا جهیزیه برای آنها تهیه کنم، من رنجور ،خمود و شمسار عزیزانم هستم.

وی ادامه داد:همه می دانیم که دختر بسیار حساس است و غمخوار، من امروز غمخواری به جزء این سه فرزند دخترم ندارم و تنها درآمد ما 80هزار تومان درآمدی است که یکی از نهادهای حمایتی به ما می دهد و حتی شب و روزی هست که من و دخترانم شکم گرسنه و حتی لب تشنه بر زمین می گذاریم.

جواهری در ده شیخ

مشهدی بگم جان از درد لاعلاج دختر بزرگش جواهر برای ما گفت و افزود: امروز دختر بزرگم 42سال سن دارد ولی به دلیل فلج مادرزادی دست و پای چپ و لکنت زبانش او را مانند خودم زمین گیر کرده،ولی هیچکاه ناامید از زندگی نشده است.

دا(مادر)آرزوی کربلا دارم

وی ادامه داد: روزی جواهر به من گفت؛مادر جان(دا) آرزوی رفتن به پابوس کربلا و امام حسین(ع) را دارم شاید دیدی فرجی گشاده شد و از این درد و ملامت رهایی یافتیم، اما من به او گفتم مادر جان نه پولی داریم و نه کسی است که ما را یاری کند.

مشهدی بگم جان از شوق "جواهر"دختر بزرگش برای رفتن به این سفر گفت و ادامه داد: جواهر با شوق برای رفتن به پابوس امام حسین(ع)حتی با این وضعیت رنجور بیماریش با کار کردن در زمین های  کشاورزی مردم ده و نشاء کاری توانست پولی برای خودش دست پاکند و با پای پیاده دل به دریا زند و به پابوس امام حسین(ع) رود..

آقا جان، ما هم مثل تو غریبم

در ادامه جواهر( دختر بزرگ مشهدی بگم جان) با ما هم زبان شد و افزود: امروز آرزو دارم به پابوس امام رضا(ع) بروم، آرزویم این است که یک بار هم که شده گنبد طلایی رنگ آقای غریبمان را ببنیم و از ته دل بگویم آقا جان ما هم مثل تو غریبیم.

جواهر دو خواهر دیگر داشت یکی فاطمه و خواهر کوچکترشان سکینه، هرکدام از درد و رنج های خود به ما گفتند و افزودند،دست نیاز ما امروز به سوی خداست و دعایمان این است که بتوانیم روزی مادرمان را در خانه ای ببینم که سرپناه خودمان است.

ما از این دنیا هیچ نمی خواهیم، نه پول نجومی می خواهیم نه قصر پادشاهی، فقط سقفی بالای سرمان می خواهیم تا بتوانیم در خانه خودمان غمخوار هم دیگر باشیم و شرمسار در جلوی دیگران نباشیم.

سکینه (دختر کوچ مشهدی بگم جان) از رنج های روزگار خود و خواهران و مادرش برای ما گفت و افزود: امروز به دلیل برخی از مشکلات، حتی نمی توانیم برای خرید برخی از مایحتاج زندگی امان به مغازه برویم و باید یک ماه را فقط با 80هزار تومان مثتمری نهادهای حمایتی سپری کنیم.

سکینه از شوق و اشتیاقش برای درس خواندن لب به سخن گشود و تصریح کرد: در زمانهای نچندان دور که به مکتب خانه می رفتیم شوق درس خواندن برایم بسیار شیرین بود، اما به دلیل فقرو نداری و مسائل مالی از این موضوع صرف نظر کردم.

کسی نیست درد ما را بدانند

وی ادامه داد:امروز مسئولی نیست که درد ما را بداند و ما را درک کند، امروز من و دو خواهر و مادرم فقط تنها دراتاقی کوچک پناه گرفته ایم به امید آنکه روزی کسی پیدا شود و به کمک ما بشتابد و ما را از این فلاکت ورنج نجات دهد.

سکینه ادامه داد: ما دست طلبمان به سوی خداست که خیری رد را ببیند،اگر پسر بودیم زور بازو داشتیم و توان کار کردن،اما امروز ما دختریم و باید حرمت این دختر بودن خود را حفظ کنیم و به آن احترام بگذاریم.

وی از نامهربانی اقوامشان با خود خواهرانش و حتی مادرش لب به سخن گشود و افزود: برخی از اقوامان با ما نامهربان بودند و حتی ما را از خانه مادری امان بیرون انداختند و امروز در به در این خانه و آن خانه شده ایم و از خجالت و شرمساری نمی توانیم جلوی این عزیزانی که به ما کمک کرده و به ما پناه داده اند سرمان را بالا بگیریم.

بهشتی شدن در همین نزدیکی است

آری! این قصه سه خواهر غریب و مادر پیرشان بود که در روستای در همین نزدیکی ما،با درد و ملامت زندگی خود را از صبح به شب و از شب به صبح می رسانند تا شاید کسی پیدا شود تا بتوانند درد آنها را بفهمد و دری برای آن بگشاید.

آری!امروز اگر من و تو سر آسوده بر بالشت ناز می گذاریم و می خوابیم، مشهدی بگم جان و سه دخترش در فکر این هستند که آیا فردا را باید با شرمساری دوباره و رنج آغاز کنند یا نه .

این پایگاه خبری از مسئولان و حتی خیرین تقاضا دارد که دست نیاز این سه خواهر و مادرشان را بگیرد و لااقل بتوانند سقفی را برای انها سر پا نهند تا بشود در تلاطم زندگی و بدی های روزگار شبی گرم(مشهدی بگم جان و دختران غریبش ) در محفل خانه خودشان سپری کنند.

شماره تماس برای کمک به این خانواده--09014465191

 

انتهای پیام/ر/200// به نقل ازسفیر دنا

نظر شما

https://telegram.me/akhbarchoram
http://www.chaharfasl.ir/
پایگاه خبری تحلیلی صبح زاگرس
شبکه اطلاع رسانی دانا
حرف تو
دوره آموزش مجازی شهید آوینی